تبليغاتX
پسران آفتاب

     

 

   چقدر سخته

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت‌رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي‌رو روي قلبت هديه داد،

زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

كه يكبار زير آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده.

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونه‌هاي اشك گونه‌هاتو

خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

 

چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار

تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.

گل من باغچه نو مبارك.

 

  عشق یعنی 

عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

 

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

 

 

 

 

دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
 منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
 تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
 تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
 گفتي به هيچ كس نمي رسوني
 حالا بيار عكسامو تا تموم شه
 اگر كه وقت داري اگه مي توني
 نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني

 

 


من به غير از تو نخواهم ،چه بداني، چه نداني

از درت روي نتابم ،چه بخواني ،چه براني

دل من ميل تو دارد، چه بجوئي، چه نجوئي
 
 
من که بيمار تو هستم چه بپرسي ، چه نپرسي،

جان به راه تو سپارم ،چه بداني، چه نداني


شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخواني ،چه نخواني
 
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت

چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست
نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا

خداحافظ
 
 
 
عمق شب گم شده اي بودم
نه نوري نه ستاره اي مي تابيد
از همه کس خسته و گريزان بودم
اگر کسي غم نامه ام را مي خواند
اشکش همچون سيل جاري مي شد
تنها و خسته از خود هم گريزان بودم
از نامردان زخمها در سينه داشتم
از عشقهاي بيهوده زميني هم گريزان بودم
ولي در ان شب تاريک که گريان بودم
ناگهان نوري بر وجودم تابيد
در تنم جاني تازه دميده شد
به ان نور مطلق نگاهي کردم
چشمانم هيچ طاقت ديدنش را نداشت
انگار تنم ديگر خاکي و خسته نبود
حس کردم مي توانم پرواز کنم
اين سبکي و احساس همه اسماني بود
بله خداي مهربان من خاکي را بخشيده بود
من ديگر موجودي زميني و پوچ نبودم
حالا مي توانستم به خود افتخار کنم
من به خدا نزديک شده ام و با خدا مي مانم
من از عمق تاريکي شب به روزهاي نابي رسيده ام
فقط با خدا مي مانم
از زمين و زميني ها دل ميبرم
و هر لحظه براي پرواز ابدي اماده ام
من فريا د مي زنم
عشق ابدي فقط و فقط خداست
 
 
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود 
 
 

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...

دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهايم محکوم شد به سرد بودن

.... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن ....

عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن 

 

نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم دی 1386 ساعت 15:50 | لینک ثابت |


کاش درد جدایی ساده بود       

                                         بی تو بودن

                                                       بی تو ماندن ساده بود

نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم دی 1386 ساعت 13:49 | لینک ثابت |


 

صبح بعد از باران

تا تو بودی عشق چیزی کم نداشت

خانه روشن بود و بوی غم نداشت

آبها و آینه ها

... ابرهای اندوه همیشگی نیستند ، شب دیرپا رفتنی است ، فردایِ عدالت روزی ازشانه ی بلند درختان باغ جهان طلوع خواهد کرد و چشم همه ی پنجره های بسته به دیدار آفتاب حقیقت روشن خواهد شد، روزی که صمیمیت وصداقت به عشق ومحبت خواهد پیوست و ما - من و تو - در سایه سارِ درختان سیب و نارنج با خوشبختی دیداری جاودانه خواهیم داشت چندان که قناری قلب عاشق تو را با شوق نغمه های عاشقانه بخواند، دل من درمحفل پروانه ها و سنجاقک ها غزل، غزل شعرهای نوبرانه بگوید، صبحِ بعد از بارانی که دنیای رنگ ها و نیرنگ ها، دنیای آب ها و آئینه ها خواهد شد، روزی که عشق و بهار مضمون بلیغ آوازهای ابری چلچله های از سفر برگشته ی سرزمین مادری ام باشد.

 

باغ من و تو

تا که گل قسمتِ باغِ من و توست

همه جا صحبتِ باغِ من و توست

چشمِ مرغانِ غزل خوانِ بهار

خیره بر هیبتِ باغِ من و توست

سمتِ گل در گلِ این بادیه ها

مَنظرِ شوکتِ باغِ من و توست

پلکِ خیسِ همه ی پنجره ها

باز بر وسعتِ باغِ منو توست

هر سحر از گذر ایل بهار

بویِ گل قسمتِ باغِ من و توست

ایمن از کینه ی پاییز مباش

که پُراز حسرتِ باغِ من و توست

دل به غوغایِ خزان نسپاری

که خزان آفتِ باغِ من و توست

باز هم ولوله ی زاغ و زغن

گوشه ی خلوتِ باغِ من و توست

آه،آرامشِ قبل از طوفان

نکند نوبتِ باغِ من و توست !؟

دوستی چون برادر

گر چه نا آگاه خنجر می زنند

دوستان از خصم بدتر می زنند

دوستانی که به من دل بسته اند

دوستانی چون برادر میزنند

آه ، نور چشمانی که محض خاطرم

گاه گاهی حلقه بر در می زنند

از در سبز دلم رد می شوند

باغ احساس مرا سر می زنند

بی وفایانی که از مهر و وفا

بر دل من رنگ باور می زنند

و در حال و هوای دوستی

زخم بر دل جور دیگر می زنند

در پناه اعتماد ساده ام

ناگهان از پشت خنجر می زنند!

مسیر خانه تو

گم شدم مسیر  خانه ی تو کو؟

سمت و سوی بی نشانه ی تو کو؟

آن همه پرنده و گل و گیاه

آن غزل غزل ترانه ی تو کو؟

امتداد کوچه باغ سبز گل

وسعت پر از جوانه ی تو کو؟

ازدحام غنچه هل، شکوفه ها

باغ وبیشه ی یگانه ی تو کو؟

بعد برگریز سال های سرد

آن بهار بی کرانه ی تو کو؟

جذبه های روشن سکوت شب

حرف های صادقانه تو کو؟

سربه روی دوش دل نهادن و

گریه های بی بهانه ی تو کو؟

یخ زده دلم دراین سکوت سرد

آتش پر از زبانه ی تو کو؟

مانده ام به کوره راه جستجو

گم شدم مسیر خانه ی تو کو؟

 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 15:22 | لینک ثابت |