

چقدر سخته
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقترو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگيرو روي قلبت هديه داد،
زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي
كه يكبار زير آوار غرورش همهي وجودت له شده.
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته
وقتي پشتت بهشه، دونههاي اشك گونههاتوخيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري
چقدر سخته
گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بارتو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.
گل من باغچه نو مبارك.

عشق یعنی 
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن


همیشه دوستت دارم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم





از خدا خواستم
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم








قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...
دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهايم محکوم شد به سرد بودن
.... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن ....
عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن

بی تو بودن
بی تو ماندن ساده بود
صبح بعد از باران
تا تو بودی عشق چیزی کم نداشت
خانه روشن بود و بوی غم نداشت

آبها و آینه ها
... ابرهای اندوه همیشگی نیستند ، شب دیرپا رفتنی است ، فردایِ عدالت روزی ازشانه ی بلند درختان باغ جهان طلوع خواهد کرد و چشم همه ی پنجره های بسته به دیدار آفتاب حقیقت روشن خواهد شد، روزی که صمیمیت وصداقت به عشق ومحبت خواهد پیوست و ما - من و تو - در سایه سارِ درختان سیب و نارنج با خوشبختی دیداری جاودانه خواهیم داشت چندان که قناری قلب عاشق تو را با شوق نغمه های عاشقانه بخواند، دل من درمحفل پروانه ها و سنجاقک ها غزل، غزل شعرهای نوبرانه بگوید، صبحِ بعد از بارانی که دنیای رنگ ها و نیرنگ ها، دنیای آب ها و آئینه ها خواهد شد، روزی که عشق و بهار مضمون بلیغ آوازهای ابری چلچله های از سفر برگشته ی سرزمین مادری ام باشد.

باغ من و تو
تا که گل قسمتِ باغِ من و توست
همه جا صحبتِ باغِ من و توست
چشمِ مرغانِ غزل خوانِ بهار
خیره بر هیبتِ باغِ من و توست
سمتِ گل در گلِ این بادیه ها
مَنظرِ شوکتِ باغِ من و توست
پلکِ خیسِ همه ی پنجره ها
باز بر وسعتِ باغِ منو توست
هر سحر از گذر ایل بهار
بویِ گل قسمتِ باغِ من و توست
ایمن از کینه ی پاییز مباش
که پُراز حسرتِ باغِ من و توست
دل به غوغایِ خزان نسپاری
که خزان آفتِ باغِ من و توست
باز هم ولوله ی زاغ و زغن
گوشه ی خلوتِ باغِ من و توست
آه،آرامشِ قبل از طوفان
نکند نوبتِ باغِ من و توست !؟

دوستی چون برادر
گر چه نا آگاه خنجر می زنند
دوستان از خصم بدتر می زنند
دوستانی که به من دل بسته اند
دوستانی چون برادر میزنند
آه ، نور چشمانی که محض خاطرم
گاه گاهی حلقه بر در می زنند
از در سبز دلم رد می شوند
باغ احساس مرا سر می زنند
بی وفایانی که از مهر و وفا
بر دل من رنگ باور می زنند
و در حال و هوای دوستی
زخم بر دل جور دیگر می زنند
در پناه اعتماد ساده ام
ناگهان از پشت خنجر می زنند!

مسیر خانه تو
گم شدم مسیر خانه ی تو کو؟
سمت و سوی بی نشانه ی تو کو؟
آن همه پرنده و گل و گیاه
آن غزل غزل ترانه ی تو کو؟
امتداد کوچه باغ سبز گل
وسعت پر از جوانه ی تو کو؟
ازدحام غنچه هل، شکوفه ها
باغ وبیشه ی یگانه ی تو کو؟
بعد برگریز سال های سرد
آن بهار بی کرانه ی تو کو؟
جذبه های روشن سکوت شب
حرف های صادقانه تو کو؟
سربه روی دوش دل نهادن و
گریه های بی بهانه ی تو کو؟
یخ زده دلم دراین سکوت سرد
آتش پر از زبانه ی تو کو؟
مانده ام به کوره راه جستجو
گم شدم مسیر خانه ی تو کو؟
